کتابخانه شهدای داودآباد

متن مرتبط با «استان» در سایت کتابخانه شهدای داودآباد نوشته شده است

"داستانک..."

  • نیلوبلاگ

    روزگاری دو فروشنده ی کفش که به شرکت های متفاوتی تعلق داشتند به یک کشور آفریقایی فرستاده شدند تا بازار کفش را در آن منطقه بررسی کنند. فروشنده ی اول از این ماموریت متنفر بود و آرزو داشت که او را به این سفر نمی فرستادند در حالی که فروشنده دوم عاشق این ماموریت بود و به نظر رسید که این سفر فرصت گرانبهایی را به شرکت او می دهدوقتی این دو فروشنده وارد کشور آفریقایی شدند درباره ی بازار محلی برای کفش مطالعه...

    ادامه مطلب
  • "داستانک......."

  • نیلوبلاگ

    جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین کرایه کنید ، تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده استxa0 ، دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود .ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توج...

    ادامه مطلب
  • "اسامی برترین های مسابقات کتابخوان رضوی در استان مرکزی"

  • نیلوبلاگ

    xa0امسال در جشنواره رضوی بخشی برای حضرت فاطمه معصومه(س) و حضرت احمد بن موسی نیز تهیه شده و در این دوره از مسابقه کتابخوانی رضوی، با توجه به شخصیت معنوی حضرت معصومه(س) و احمد بن موسی(ع) و همچنین تقارن برگزاری جشنواره با دهه کرامت ولادت این دو بزرگوار در این ایام برای بخش جوان و بزرگسال علاوه بر کتاب با موضوع امام رضا(ع)، کتاب هایی با موضوع آن بزرگواران با عنوان زندگی به سبک خورشید» نوشته: مهدی غلامعل...

    ادامه مطلب
  • "روزهاي ملاقات عمومي سرپرست اداره كتابخانه هاي عمومي استان مركزي اعلام شد."

  • نیلوبلاگ

    روزهای ملاقات عمومی سرپرست اداره کل کتابخانههای عمومی استان مرکزی روزهای یکشنبه و پنجشنبه هر هفته اعلام شد. دفتر مدیرکل کتابخانههای عمومی استان مرکزی، ملاقات عمومی سرپرست اداره کل را به شرح زیر اعلام کرد:xa0ملاقات عمومی جناب آقای علی اکبر احمدی سرپرست اداره کل کتابخانه های عمومی استان مرکزی با اربا...

    ادامه مطلب
  • داستان مثل ها

  • نیلوبلاگ

    آش نخورده و دهن سوخته در زمانهاي دور،xa0مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود. مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي راxa0 آب مي انداخت. روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد. قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود. . پسرك در دكان را بست و دنبال...

    ادامه مطلب
  • داستان مثل ها 2

  • نیلوبلاگ

    xa0 بشنو و باور نكن در زمانهاي دور،xa0مرد خسيسي زندگي مي كرد. او تعدادي شيشه براي پنجره هاي خانه اش سفارش داده بود . شيشه بر ، شيشه ها را درون صندوقي گذاشت و به مرد گفت باربري را صداكن تا اين صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر براي نصب شيشه ها مي آيم . از آنجا كه مرد خسيس بود ، چند باربرxa0را صدا كرد ولي سر قيمت با آنها به توافق نرسيد. چشمش به مرد جواني افتاد ، به او گفت اگر اين صندوق را برايم به خانه ببري ، سه نصيحت به تو خواهم كرد كه در زندگي بدردت خواهد خورد. xa0 باربر جوان كه ...

    ادامه مطلب